تبليغاتX
Never live without LOVE

Never live without LOVE

بی عشق زندگی هرگز زنده موندن هرگز نفس کشیدن هرگز

 

وقتی حرفاش از دهنش بیرون میاد هوای دور و برش هم یخ میکنه..

خیلی سرد میشه...

همه جا یخ میکنه...

بیشتر از اون همه جا دست و پای من یخ میکنه...

بدن در اینجور مواقع  برای ادامه ی حیات خون رو از دست و پا بیشتر به قسمت های مهم بدنم مثل قلب و مغز میفرسته...

اما مغز من بیشتر یخ میزنه...

احساس میکنم تنفس واسم غیر ممکن شده...

اکسیژن توی خونم خیلی کم میشه و در نتیجه سر گیجه میگیرم...

احساس میکنم خونم توی رگهام داره یخ میکنه...

کم کم بدنم شروع کرده به لرزیدن...

و اون دوباره حرف دیگه ای میزنه...

قلبم کم کم داره یخ میزنه... چون داره میلرزه...

کم کم داره زندگی از چهره ام عبور میکنه...

من واسه خودم ناراحت نیستم...

میترسم مثل دفعه ی پیش باز هم عصر یخ بندانی راه بندازی و همه رو از بین ببری! 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت0:45 قبل از ظهرتوسط نرگس | |

بیخود و بی جهت گریه میکنم...

بدون اینکه به چیزی فک کنم ساعتها گریه میکنم...

بدون اینکه به کسی فکر کنم...

بدون اینکه به مکان فکر کنم...

فقط  میدونم که نشسته ام و با دستانم صورتم رو گرفتم  و چشمام و بستمو گریه میکنم...

صدای در و میشنوم...

صدای در...

صدای بلند در...

صدای داد...

صدای دادی که اسمم رو فریاد میزنه...

چشمام و باز میکنم...

همه جا تاریکه...

عصبانی میشم ازینکه خلوتم رو بهم زدن...

میخوام داد بزنم چیه؟

داد میزنم...

اما فقط صدایی متل ناله میشنوم...

و صدای بلند شرشر آب...

همه جا روشن شد...

یکی چراغ و از بیرون روشن کرد...

یکی رفت...

موهام به صورتم چسبیده...

درو باز میکنم...

داداشم جلومه....

قیافه اش تغییر میکنه: اه... اه....

مادرم اومد: وا... با لیاس رفتی حموم؟؟ روانی! 3 ساعته داری چکار میکنی؟

داداشم: گوشیتو با خودت بردی حموم؟؟ دیوونه مگه ضد آبه؟

از گوشیم داره شر شر آب میریزه....

چشمام از شدت خماری باز نمیشه...

در و میبندم و به زحمت لباسامو در میارم...

دوباره میرم زیر دوش و سریع میام بیرون و لباسای مشکیمو میپوشم...

در حالی که میلرزم زیره پتو پناه میبرم...

عشقم ناراحته ازینکه جوابه اس ام اسشو ندادم... میگه دیگه دوستم نداری؟

توی احساسم دنبال جوابش میگردم... چرا دوستت دارم...

عشقم میگه حالت خوبه؟

من میگم.... نه... داغونم...

میگه بیخیال زندگی انقدر بیخودی غصه نخور...

من توی ذهنم دنبال دلیل غصه میگردم... زیره هجوم جواب ها له میشم و میگم...

نمیتونم ..

میگه یه بار شد که حالت خوب باشه؟

من میگم: تو هیچی نمیدونی....

اما حقیقتش خودمم نمیدونم...

 باید برم پیش یه روانپزشک... اما میدونم بازم فایده ای نداره... تمام اطرافیان من و آدم های روانی پر کرده... در این شرایط نمیشه افسردگی رو درمان کرد...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت10:59 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

 

هیچ تنها و غریبی

طاقت غربت چشمات و نداره

هرچی دریا رو زمینه قد چشماش نمیتونه ابر بارونی بیاره

وقتی دلگیری و تنها غربت تمام دنیا

از دریچه ی قشنگ چشم روشنت میباره...

نمیتونم غریبه باشم توی آیینه ی چشمات

تو بذار تا من بسوزم مثل شمعی توی شبهات...

توی این غروب دلگیر جدایی

توی غربتی که همرنگه چشاته

همیشه غبار اندوه روی گلبرگ لباته

حرفی داری روی لبهات...

اگه آه سینه سوزه

اگه حرفی از غریبی

اگه گرمای تموزه

تو بگو دینی شکسته...

قصه های بی کسیتو

اضطراب و نگرانی

حرفای دلواپسی تو...

نمیتونم غریبه باشم توی آینه ی چشمات

تو بذار تا من بسوزم مثل شمعی توی شبهات...

نمیتونم... نمیتونم... نمیتونم... نمیتونــــــــــــــــــــــــــــم....

+نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت4:52 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

 

چیزیست که من را می آزارد

چیزیست که نه تنها من را بلکه بیشتر را می آزارد

چیزیست که در همه ی جای زندگی ام دخالت دارد

چیزیست که دشمن دیرینه ام بوده است

چیزیست که از من متنفر است

چیزیست که از او متنفرم

چیزیست که آینده ام را به نقطه ای تاریک و نامعلوم میکشاند

چیزیست که دلم از آن خیلی پر است

چیزیست که حرفهای نگفته در دلم انبار کرده است

چیزیست که حتی با نزدیک ترین کسم نمیتوانم به راحتی در میان گذارم

چیزیست که تا مرا از پا درنیاورد قصد ندارد بنشیند

چیزیست که مرا در حسرت گذاشته است

چیزیست که از بودنش خسته شده ام

چیزیست که نمیذارد

چیزیست که نمیخواهد

چیزیست که نمیرود

چیزیست که مسخره ام میکند

چیزیست که حتی قصد گفتنش را نخواهم کرد

چیزیست که مرا میرنجاند

اما از سر غرور حرفی نخواهم زد حتی تا ابد

اما...

کاش زود تر بی همه چیز شوم!!!

+نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت2:46 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

آینه ی رو بروی من  مرا در آغوش میکشد...

صورت سردش را به صورتم میچسباند...

اشکهایم را در بر میکشد...

دستانم دستانش را لمس میکند...

سرمای وجودش اما مرا به تنهایی بیشتر سوق میدهد...

هق هقم آرام تر میزند...

دستم را بر میدارم...

صورتم را عقب میکشم...

و روی صندلی نزدیک آینه مینشینم...

و به عمق چشمانش زل میزنم...

چشمایی که از فرط گریه به سرخی میگراید...

چشمانی خیس و پر از حرف هایی که حتی من از آنها غریبه ام...

صورتش نیز به سرخی میزند...

انگار تمام خون های بدنش به صورتش پاشیده...

میلرزد...

و چشمانش را میبندد...

حالا دیگر فقط یک نفر را میبینم...

کسی که تمام دردهایم را از تک تک سلولای قلبم بیرون میکشد...

کسی که تمام وجودم را پر از نیاز کرده...

کسی که معنای آرامش است...

کسی که تمام ذهنم را درگیر خود کرده...

کسی که... همه ی وجودم را سال پیش در وجودش گم کردم...

چشمانم را باز میکنم و باز هم تنها او را میبینم...

دیگر هیچ نیرویی حتی برای باز کردن چشمانم ندارم...

از روی صندلی خودم را روی زمین میکشانم...

دراز میکشم...

دستهایم را مانند یک گودال روی زمین میگذارم و صورتم را  میان دستانم  پنهان میکنم و با سر به داخل گودال سقوط میکنم...

اما پس از برخورد با زمین سیاه و تاریک و سنگی ته گودال به جای درد گرمای لطیفی را حس میکنم...

خود را در آغوش او میبینم...

 در جایی بیرون از گودال...

و باز چشمانم را میبندم ...

 دستانم او را نوازش میکند...

و دیگر ...

چیزی یادم نمیاید...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت6:4 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

 

من تمام تست هایم را در نبرد با آزمون...

در تهاجم با کنکور...

گند زدم!

ریدم!

من تراز پایینم را دیدم...

ولی باور نکردم!

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم!

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم...

تا تمام کنکوری ها رفتند دانشگاه و کنکور ماند در یادم...

من به عشق دانشگاه رفتن همه صبر و قرارم رفت...

پولم رفت...

وقتم مرد...

عقلم رفت...

 

متن اصلی شعره سیاوش قمیشی جهت اطلاع بیشتر:

 

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت

در تهاجم با زمان

آتش زدم

کشتم

من بهار عشق را دیدم

ولی باور نکردم

یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم

من ز مقصد ها پی مقصود های پوچ افتادم

تا تمام خوبها رفتند و خوبی ماند در یادم

من به عشق منتظر بودم همه صبر و قرارم رفت

بهارم رفت

عشقم مرد

یارم رفت

 

 

خرسند شدیم از اینکه امروز... رنگ دگر است نه رنگ دیروز!!!

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت5:33 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

مهم تویی...

مهم تر از دنیا...

مهمتر از من..

مهمتر از فردا...

 

گل نازم...

فقط با تو بودن را مبخواهم...

حتی تنها برای  ثانیه ای کوتاه...

 

بمیرم من

اشکهایم را پنهان میکنم که مبادا با غم من گرفتار شوی...

فقط با من بمان در هر ثانیه، ثانیه ای دگر...

 

 

بدون تو نابودم...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت6:7 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

 

من اگه هنوز میخونم

 واسه خاطر دل توست

شعر من صدای غم نیست

همصدای حسرت توست

عزیزم اگه خزونم

واست از بهار میخونم

تو رو تنها نمیذارم

گرچه تنها جا میمونم

اگه تو شبای سردت ...

با خودت تنها میشینی

من برات میخونم ازعشق...

 تا که فردا رو ببینی

اگه همصدای اشکی

 واسه آرزوی بر باد

من برات میخونم ای گل

نو بهارو نبر از یاد

همه دل خوشیم به اینه که تو یادت موندگارم

گرچه عمریه تو این دشت یه خزون بی بهارم

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت1:55 قبل از ظهرتوسط نرگس | |

i love yooooooooooooooooooooou

 

Some time

When I'm all alone, I close my eyes

And think of you

And the thought Of your love

 Warms me Inside

 And makes me smile

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت1:8 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

 

 

مثل یه ناخن شکسته... دل شکسته ام به همه جا گیر میکنه...

 

به هیچکس نگاه نمیکنم

همه به من نگاه میکنن

هیچکس به تو نگاه نمیکنه

تو به همه نگاه میکنی

همیشه نگاهت میکنم

هیچوقت به من نگاه نمیکنی

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت8:38 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

خسته ام

تاکسی گیرم نیومد

تا اینجا ی راهو پیاده اومدم

پیاده ی پیاده

یعنی حتی کفشم پام نبوده

چی؟

میخوای واست تعریف کنم؟

چیو تعریف کنم؟

آها اینکه تو راه چه اتفاقی افتاد؟

طولانیه ها!

باشه پس گوش کن!

 

وسط راه بعضی وقتا یکی همسفرم میشد

اولین نفری که دیدم  اسمش قرمز بود

مدام با خودش کلنجار میرفت!

وقتی منو دید خیلی خوشحال شد

وقتی فهمید با هم، هم مسیریم دستمو گرفت و گفت بیا یه خورده بدواییم!

قبول کردم!

دوییدیم

خیلی خنده دار بود

خنده ام گرفت

اما خسته شدم

دیگه نمیخواستم بدوام اما اون دستمو میکشید

دیگه داشت بدم میومد ازین حالت

اما هیچی نگفتم

خودش کفش پاش بود

اما کفشاش پاره شده بود

حتما انقدر دوییده بود پاره شده بود

من پا برهنه بودم

پام درد  گرفته بود

بازم باهاش دوییدم

انقدر دوییدیم تا رسیدیم به یه دوراهی!

وایساد

منم وایسادم

با صدایی لرزون گفتم تو کدوم طرف میری؟

سمت چپ و نشون داد!

گفتم من باید مستقیم برم اما...

دستمو ول کرد و دوباره دویید به طرف چپ!

داد زدم وایسا!

حتی بهم اجازه ی تصمیم گیری نداد...

میخواستم دنبالش برم

 دلم میخواست ببینم چرا همش میدوئه!

اما دیگه بهش نمیرسیدم...

دور شدنشو دیدم

گریه کردم

به راهم ادامه دادم

راه مستقیم

 

تنهایی با زمین حرف میزدم

هر چی دوس داشتم بش بد و بیراه گفتم

بش میگفتم آخه میمیری یه خورده زیر پای من نرم شی؟؟

یه ذره کوتاه بیا تا من زود تر برسم به هدفم!

اما گوشش به این حرفا بدهکار نبود!

 

یه بارم وسط راه از خستگی نیشستم زمین!

داشتم کف پام و ماساژ میدادم که سر و کله ی یکی پیداش شد!

اسمش سبز بود

اونم پیاده ی پیاده بود

گفتم کجا میری؟

گفت مستقیم!

گفتم میری به چی برسی؟

گفت ها؟

دوباره سوالمو تکرار کردم

گفت نمیدونم... میرم که برم دیگه!!!

گفت تو واسه چی میری؟

با انگشت به افق اشاره کردم و گفتم اون نقطه ی پر نور و اون دور میبینی؟

گفت آره!

گفتم میرم که برسم به اونجا!

گفت پس دوتامون راهمون مستقیمه

گفت پس چرا وایسادی؟ چرا ادامه نمیدی؟

گفتم من خسته شدم... میخوام یکم بشینم!

هیچی نگفت

یه خورده این پا اون پا کرد

زل زده بود به پاهای له و لورده ی من

چند متر رفت جلو و وایساد

برگشت نگام کرد

فهمیدم منتظره تا با هم بریم

گفتم باشه باشه بات میام

یه مدت رفتیم

خیلی خوش گذشت

همش میخندیدیم

مسخره بازی در میاوردیم

بازی میکردیم

اما هیچوقت نذاشتم بدوییم

ترسیدم زود تموم شه خوشحالیمون

دستشو که میگرفتم احساس عجیبی بهم دست میداد

دلم میخواست تا ابد با اون بمونم

از تنهایی بدم میومد

بهش گفتم حالا که با تو ام خیلی خوش میگذره بهم

گفت به منم همین طور

گفتم من دوستت دارم

گفت منم دوستت دارم

گفتم با من میای تا به افق برسیم؟

چیزی نگفت

فک کنم داشت فکر میکرد

گفتم اونجا بهشته!

خیلی قشنگه

هرچی بخوای هست

پر از آرامش و زیباییه

همه ی لحظه ها اونجا بوی خدا رو میده

خیلی خوبه خیلی!

چشماش برق زد

با اشتیاق گفت واقعا؟

گفتم آره...

فقط قول بده هر چی شد دستامو ول نکن...

فقط یه کم راه سخته

اما باید به هم کمک کنیم تا برسیم...

چشمامو بستم و رفتم تو رویا

من و اون تو بهشت...

وسط گلای رنگی...

بارون ...

رقص...

شادی...

یهو گفت من خسته شدم دیگه نمیام!

چشمامو باز کردم

گفتم باشه وای میستیم تا خستگیمون در بره!

یه خورده من من کرد و گفت نه دیگه کلا نمیام!

با لبخند گفتم پاشو دیگه لوس نشو

اما خیلی خشک و سرد نگام کرد

دلم لرزید...

گفتم  مگه نگفتی...

یه دفعه کوه آرزو ها و رویا هام رو سرم خراب شد...

نتونستم باقی حرفم و بزنم...

با تنها چیزی که واسم مونده بود یعنی غرور تیکه پاره و لجبازی کودکانه ام گفتم به درک که نمیای!

نگام کرد

حالا دیگه نگاهش سرد نبود

لبریز از التماس بود

اما من به راهم ادامه دادم

پیش خودم لحظه شماری میکردم تا صدای پاهاشو پشت سرم بشنوم

اما نشنیدم

خیلی گریه کردم اما بازم به خودم اجازه ندادم که پشت سرم و نگاه کنم

بازم تنهایی رفتم

 خسته و نا امید...

سره راه رسیدم به یکی که راهشو گم کرده بود

اون زرد بود

قدیما یه بار دیده بودمش

اون قدیمام یادمه سردرگم میگشت دنبال یه چیزه خاصی!

گفتم کجا میری؟

گفت اینوری!

ادامه داد :بیا با هم بریم ترو خدا من خسته شدم از تنهایی!

گفتم من راهم مستقیمه به مسیر تو نمیخوره آخه!

دستمو گرفت گفت خواهش میکنم!

چشماش خیس شد

دلم واسش سوخت

گفتم باشه بات میام

یه دفعه دیدم سبز بدو بدو اومد طرفم

گفت پشیمون شدم بیا بریم

گفتم کجا؟

گفت مستقیم دیگه!

خندید

فکر کردم داره مسخره ام میکنه

نگاه سردی بهش کردم و گفتم نمیام خودت برو!

مات و مبهوت موند!

وقتی داشتم با زرد به طرف راست میرفتم

نگاه سنگینشو پشت سرم حس میکردم

بعد از گذشت مدتی احساس دلتنگی عجیبی حس کردم!

زرد دستمو محکم گرفته بود و ناز میکرد

زرد خیلی مهربون بود

دوستش داشتم اما...

دلم جایی دیگه بود

نه زرد حرف میزد نه من...

من غرق افکارم

اون غرق افکارش

گفتم نکنه داره مثل اونوقته من واسه خودش رویا پردازی میکنه...

وایسادم

گفتم من نمیام

فکر کردم بازم گریه اش میگیره و التماس میکنه

اما گفت خیله خوب بابا برو

دستمو آروم ول کرد

گفتم برم؟

گفت برو دیگه

برگشتم...

چند قدم برداشتم

دوباره دلم سوخت

چرخیدم و بازم نگاش کردم

دیدم داره میدوئه و میره جلو

بازم نفهمیدم که چرا میدوئن؟!؟

هنوز سبز و میدیم از دور

یه خورده راه رفتم

از دور نگاه کردم

داد زدم

صداش کردم

سبز وایساد

برگشت و نگام کرد

میخواستم بدوئم تا بهش برسم

اما غرورم بهم اجازه نمیداد که اینکارو کنم

اون منتظر موند تا بهش برسم

نگام کرد

خیلی خشک گفت کاری داشتی؟

دوباره غرورم حرصش درومده بود! تو مخم داشت وول وول میکرد!

داشت خودشو میکشت!

میخواست یه جوری ضایع اش کنه اما...

اما یه دفعه یه چیزی از تو وجودم خودش و تو آغوش سبز رها کرد

محکم بغلش کرد و هق هق گریه کرد

انگار من اذیتش کرده باشم

یه لحظه فکر کردم من اونو از مامانش (سبز)به زور جدا کرده بودم

یا دزدیده بودم

احساس گناه و شرمندگی کردم

اما سبز دستشو گذاشت زیره چونم و سرم و بالا گرفت

اون چیز که الان تو آغوشش داشت گریه میکرد و از من شکایت میکرد دوباره برگشته بود تو وجودم

سبز گفت بیا بریم

دستشو آورد جلو

دستمو تو آغوشه دستش رها کردم...

...

 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت0:18 قبل از ظهرتوسط نرگس | |

من تو را میخواهم...

شعر را میشکنم...

باد را میخوانم...

تا فدا کند گلبرگ های نرگسم را در قدم هایت...

به راهت...

مینشانم تمام اشکهایم را...

بوسه میریزم تمام بدنت را...

و دستت را...

تو را با خود میبرم به عمق افکارم...

پرده از آن بر میدارم...

و تو حیرت زده در آن مینگری...

تو مرا خواهی دید...

که چنان غرق توام... 

و به باور میکشی...

تمام احساسم را...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت2:51 قبل از ظهرتوسط نرگس | |

برای باریدن هیچوقت دعای انتظار را نخواندم...

برای دیدنت هیچوقت انتظار نکشیدم...

برای بوسیدنت هیچوقت ...

و برای خواستنت...

تو را هر لحظه پشت پلکهای بارون دیده ام میبینم... میبوسم... و عاشقانه اسمت را میخوانم...

پشت چهره ی خندانم...

عاجزانه میگریم...

من در گریزم...

و در اضطراب...

فردا که تو را خواهم دید...

با گل سرخم چه کنی...

میبخشی...

یا باز هم...

 میشکنی...

در گریز از حضور نبودت...

و در اضطراب ملاقاتت...

کاش لحظه ای دیگر برسد مجال بوسیدن دستانت...

 

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت9:28 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

من چیزی و تو وجود خودم میبینم که کمتر کسی اونو داره...

یه حسی که بهم قدرت میده!

هم قدرت هم امید!

من باید به اون چیزی که میخوام برسم و میرسم چون غیر از اون امکان نداره!

زندگی بدون لذت و بدون آرامش... نفسای بی هدف و بدون امید واسه من معنا نداره چون اون نیروی عجیبی که تو خودم حس میکنم امکان نداره اجازه بده که روزگار و سرنوشت قصه ی دیگه ای غیر از اینی که میخوام واسه من بنویسه!

من با وجود اون نیرو نمونه ی واقعی یه انسان کاملم!

من با عقلم انتخاب میکنم اون کسی و که میخوام!

 تشخیص میدم که چه کسی بهترینه و این تشخیصم بر خلاف گذشته کاملا درست و بدون هیچ عیب و ایرادیه اینو مطمئنم!

و بعد با قلبم حرکت میکنم...

نیروی عجیب توی وجوده من قدرت باور نکردنی عشقیه که خدا به من بخشیده...

با اینکه خودم و بیشتر از همه دوست دارم اما من میتونم به پای عشقم از خودم بگذرم! نه من اینو به هیچوجه به معنی بی ارزش شدن خودم نمیدونم بلکه به معنی تکامل روحم میدونم

اون کسی و که من میتونم بخاطرش بمیرم یه جایی تو همین نزدیکیاس اما شاید هنوز وقتش نرسیده و من هنوزم به این امید زندگی میکنم و خوشحالم ازینکه نفس میکشم

چون میدونم اون زندگی و که دلم میخواد میتونم بدون هیچ احساس خستگی با دستای خودم بسازم و میتونم همه ی وجودم و تقدیم کسی کنم که اونو به اندازه ی خودم قابل تحسین میدونم...

به اندازه ی خودم براش ارزش و احترام قائلم

دلم میخواد اونو تو همه ی لذتام شریک کنم

و مطمئنم و میدونم که من یه روزی تو رو پیدا میکنم و بهت بهشت زندگی و نشون میدم، من نهایت آرامش و برای تو فراهم میکنم و نمیذارم کوچیکترین احساس غم و تنهایی رو تجربه کنی...

من تمومه هستیمو به پات میریزم و نهایت تلاشمو برای خوشبخت شدن خودم و خودت میکنم...

من میدونم تو هستی و یه روز مال من میشی...

من به تو ایمان دارم و منتظرت میمونم...

تو آخرین عشقه من میشی و من و تو تا ابد عاشق میمونیم...

اما الان نمیدونم تو کجایی و چکار میکنی... شاید تو هم مثل من منتظری... نمیدونم اسمت چیه و چه شکلی هستی اما میدونم عشق مقدس منی...

نمیدونم کی بهت میرسم اما میدونم تو اون لحظه ی آخرم تو کنارمی... میدونم تو اون لحظه دستام تو دسته توئه...

نمیدونم اون لحظه کی میرسه اما میدونم ومطمئنم که این تنهایی یه روز با وجود تو تموم میشه...

و من از همین حالا عاشقت شدم...

 ((خدایا میدونم بدون تو هیچوقت تنها نمیمونم اما کمکم کن بتونم این روزای غم انگیز و بدون اون تحمل کنم...))

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت5:48 بعد از ظهرتوسط نرگس | |

دلم واسه این وبلاگم چقدر تنگ شد یه دفعه...

دلم نمیاد پاکش کنم...

نمیتونمم آپش کنم!

چکار کنم؟

 

+نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت1:18 قبل از ظهرتوسط نرگس | |